خرید بک لینک
امروز حس پوچی گهی منو گرفته بود

نشستم یکم اینترنتی خرید کنم بلکه خوب شم

ولی یادم میومد که واسه این پولی که در میارم چقد زحمت میکشم پشیمون شدم

نشستم کتاب بخونم

دیدم حوصلم نمیاد

میخواستم برم حموم

بازم حوصله نداشتم

وقتی نمیرم سر کار میخوام از پوچی بترکم! حالا ینی چی نمیدونم

باید .... که حالم خوب شه

همیشه این موقعا جوابه

وقتی حوصله خودتم نداری فقط یه بدن گرم میتونه حالتو جا بیاره

یاد اون ۴شنبه ای که با هم ابگوشت خوردیم افتادم

اومدم خونتون و ابگوشت خوردیم پُر روووو

بد از غذا و جمع کردن سفره من اومدم توی اتاقت و با گلدونا و گل و گیاهای اتاقت سرگرم شدم

باید میرفتم سر کار

کلا نیم ساعت وقت داشتیم

اومدی توی اتاق و تازه داشتی فکر میکردی که بهم بگی با هم ...

چون بعدش تا ۹ شب کلاس داشتم و خسته میشدم

ولی من خیلی زودتر از تو اماده شده بودم

از خنده مرده بودی

اونقد بهمون خوش گذشت که نیم ساعت مثل ۳ دقیقه گذشت

لباس پوشیدم و رفتم سر کار

و من در ارزوی همون یه نیم ساعتم

یا اون شب وسط دفتر که نسیم میومد و خنک بود و بوی خوب

یا روز سال نو make up 6 داشتیم بعد از دعوامون

یا اون شب جمعه ای که از خستگی طول هفته بیهوش شدیم و صبحش...

و صبحش...

و صبحش...

برچسب: نویسنده: مهسا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 9 دی 1397 ساعت: 3:09

صفحه بندی