از یکی از همکارام خوشم اومده :|
تا امروز خیلی انکار میکردم
هرچند که اون روز که با هم ، هم قدم و هم کلام شدیم و من سعی میکردم هی ازش دوری کنم
خودشم حس میکرد قشنگ به سمت هم کشیده میشیم
وات د فاک!!!
این اقا رئیس مجموعه ای هست که من اونجا کار میکنم
حدودا 32 33 ساله
موهای مشکی و صورت گرم
قد متوسط
اندامشم اوکیه
مدل حرف زدنش و احترام گذاشتنش...
شت
شت
شت
تا امروز هی میگفتم م. نیست، این با من حرف زده
منم تنها بودم خوشم اومده
امروز رفتم مرکز...
داشتم چای میریختم
یه نفر اومد پشت سرم و بهم باقلوا تعارف کرد
گفت از اون روز که کل باقلوا ها رو خوردین فهمیدم دوست دارین
منو میگی
دستو پام شل شد
یه ادکلن خفن زده بود
لباس رسمی
شلوار مردونه با یه کمربند چرمی مشکی
پیرهن ابی خاکستری! که به شدت بهش میومد
چای ریخت و گفت چرا هفته ای 2 روز میاین؟
گفتم وقت ندارم بیام کلاس عمومی
گفت چقدر خوب که توی این سن موفقین
میشه اهنگای اون روز رو بهم بدین؟
همونایی که کلی خندیدیم و رقصیدیم :|
گفتم حتما
(میخواستم بگم براتون روی فلش میریزم میارم) گفت پس بریم توی اتاق من که گوشیم باشه
رفتیم توی اتاقش
اهنگا رو با share it براش ریختم
داشتم میومدم بیرون
گفت عه! برف میاد
بیاین اینجا
طبقه پنجم ساختمون مرکز بودیم
view قشنگی داشت پنجره دفترش
با هم کنار پنجره نرمه برفا رو نگاه کردیم و من اومدم پایین
دیگه نمیتونستم درس بدم :|
شت
شت
شت
ایم عه فاکینگ اس هول
ایم عه هور
ایم جاست عه پیس او شت
فاک می
برچسب:
نویسنده: مهسا حسینپور